آخرین تغییراتپنجشنبه ۱۲ دی ۱۳۸۷ یکشنبه ۸ دی ۱۳۸۷ سه شنبه ۳ دی ۱۳۸۷ شنبه ۳۰ آذر ۱۳۸۷ چهارشنبه ۲۷ آذر ۱۳۸۷ شنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۷ سه شنبه ۱۹ آذر ۱۳۸۷ چهارشنبه ۱۳ آذر ۱۳۸۷ شنبه ۹ آذر ۱۳۸۷ پنجشنبه ۷ آذر ۱۳۸۷ آنلاین | داستانکهاداستانکهای آکادمی فانتزی
چسباندن اعلامیه ممنوع
گم شده بودم! گفته میشد در شورش لوکوموتیو رانها سوختهام.
شورای اضطراری ِ بلند پایگان در آسایشگاه ِ مجانین ِ گامایته برگزار میشد و روی پایهی تریبون نوشته بود:«چسباندن اعلامیه ممنوع!» توطئهای بر علیه تاریکی ِ سوم در جریان بود و پدرم توطئهگرِ اصلی - راهب اعظم دیر «مارپیچهای رو به پایین پروتوئینی» بود! اعضای دیر، خط فسفری جادوی پدر را دیدند که به گردن ارباب تاریکی نزدیک شد و سپس دیدند که خط به سمتشان منحرف شد و هرگز ندیدند که من، شنل کلاهدار خاکستری، زره داخلی و پوست پدرم را شکافتم و از مخفی گاهم - درون پدر - بیرون آمدم. بلند پایگان زمزمه کردند: «ارباب! ارباب من!» و سر فرود آوردند! و من - یک حرامزاده - فرمانروای تاریکی ابدی سوم بودم. روی تابلوی اعلانات آسایشگاه نوشته بود: بند هشتم از بیانیهی سایهی کبیر: پدر کشی در تاریکی سوم معنی ندارد و املاک و سریر و مقام موروثی خواهد بود. چسباندن اعلامیه ممنوع نوشته: آرمان سلاحورزی در بخش: فانتزی
سس قرمز
- سس قرمز لطفاً.
- چي گفتي؟!! متوجه نميشم. - گفتم سس ... آه يادش نبود، آخر اين گانميديها كور رنگي دارند!! نوشته: محمد حاج زمان در بخش: علمی-تخیلی
مأموریت مقدس
از آسمان فرود میآید فرشتهی مأمور. رد خون تازه را گرفته و تا اینجا آمده. تا به حال ۳۰۰ سیاره را پشت سر گذاشته. همینطور که روی لبهی پشت بام نشسته، سایهای تکان میخورد در سیاهی. مأمور است و معذور، پس باتوم لیزری دوربردش را تکان میدهد و صاعقهای نازل میکند. صاعقه میرود ولی نمیخورد به آن هیولای از جهنم فرار کرده. هیولا هم فرار میکند، میرود به یک سیارهی دیگر و رد خون سبزش همچنان روی لبهی پشت بام میدرخشد.
دو سه تا آدم گیج و گنگ آن پایین به خودشان میپیچند، هنوز گیجاند از ضربهی لیزر فرشته! فرشته بلند میشود میرود روی آن سیارهی دیگر دنبال رد خون. آن چندتا آدم هم بلند میشوند میروند روی زمین به خوبی و خوشی به زندگیشان ادامه میدهند و خودشان هم نمیفهمند که نفرین شدهاند تا چند صد سال بعد... نوشته: سارا حسین پور کهواز در بخش: فانتزی
آسمون
سه شنبه شب بود که خودش رو کشت، گفت فرشته داره میاد، گفت از آسمون میاد، آسمونش قرمز بود. من ندیدم.
جسدش رو اوراق کردیم، منم چشمش رو برداشتم گذاشتم جای چشم کورم. فرشتههه داشت میومد، از آسمون میومد، آسمون قرمز بود. کسی ندید... نوشته: محمدرضا قربانی در بخش: فانتزی
تهاجم
- قربان... زمین دو روز به ما فرصت داده تا سفیر آنها را آزاد کنیم.
- در غیر این صورت ؟ - به ما حمله میکنند. فرماندهی سفینه بیگانگان با بیمیلی گفت: "سپرهای حفاظتی را بکار بیندازید. سلاحهای آنها نمیتواند از این سپر عبور کند. در ضمن به آنها پیغام بدهید در صورتی که تا سه روز دیگر تسلیم نشوند به آنها حمله خواهیم کرد." - بله قربان با سفیر آنها چکار کنیم. - فعلاً او را زندانی کنید. پایان روز دوم هنگامی که سفینهی مادر منفجر شد جنگ تنها با نابودی سفینهی مادر موجودات بیگانه به پایان رسید. سفینههای دیگر هنگام ترک زمین این پیغام را به سیارشان ارسال میکردند: "سلاحهای زمینیان بسیار مخرب است به طوری که از سپر حفاظتی ما عبور کرد... سفینهی مادر نابود شد... ما زمین را ترک میکنیم." اما در زمین فرار بیگانگان سر تیتر روزنامهها شده بود و معروفترین تیتر روزنامهها این بود: "روباتی با کلاهک هستهای سفیر آزادی زمین" نوشته: رضا ممسنی در بخش: علمی-تخیلی
دماغ
- ماشاالله! ببین چه دماغ کوفتهای سربالایی داره.
- خودم پروگرامش کردم! نوشته: محمدرضا قربانی در بخش: علمی-تخیلی
جنگ
جنگ و جنگ و جنگ، انسانها 2000 سال جنگیدند و خدایان 2000 سال خندیدند. جنگ ماد و لیدیه که شروع شد همه به این نتیجه رسیدند که: «آآه، از دست این خدایان.»
ارتشها صف آرایی کردند. جاسوسان رفت و آمد کردند. فرماندهان فرمان راندند و خدایان خندیدند. همان زمان که جنگ میرفت مغلوبه شود، خدای جنگ از شوق لرزید و آمد پایین تا همه چیز را از نزدیک ببیند. همه تیراندازها، همه سربازها و همه فرماندهها او را دیدند. همه تیرهایشان را به سوی او پرتاب کردند و تا دلشان خواست کفر گفتند. خدای جنگ البته هنوز میخندید ولی به هر حال عمرش را داد به بقیه خدایان. 200 روزی انسانها شادی کردند و خدایان زاری. بعد حوصله انسانها سر رفت. و باز تا ابد الآباد خدایان خندیدند و خندیدند و خندیدند. نوشته: سارا حسین پور کهواز در بخش: فانتزی
گواهی
این دیگه چیه ؟
گواهیه ! برای چی ؟ برای این که ثابت کنم به سن بلوغ رسیدم! برو پسر جان هر وقت تونستی خودتو خوب روغن کاری کنی بیا بگو بزرگ شدم . نوشته: شنبم حسین پورکهواز در بخش: علمی-تخیلی
اشرف مخلوفات
ناقوس جنگ به صدا در آمده بود و در حالیکه پای چپشان با صدای طبل بزرگ ،خشمش را نثار خاک میکرد ؛به پابوس مرگ میرفتند.
و خداوند شرمسار بود چه میدید که چگونه عزم برای روان کردن خون گرم جزم شده است و شیطان شراب سرخ را در بزم شبانه نوش میکند و با گوش دادن به ضجه های زنان و کودکان،فاز گرفته و رقصان ،دیگر فرشته ها را به دلیل سجده بردن به این مخلوق مفلوک، تمسخر میکند. و خداوند در تفکر غرق شده و خاطرات روز ازل از برابر چشمانش اه سرعت ناپدید شدن رعد و برقی میگذشتند. به یاد آورد ...اشرف مخلوقات!!!... خداوند تفکر کرد و به یاد آورد ...اشرف فاسدان!!!... و باز هم تفکر کرد و به یاد آورد ...اشرف قاتلان.... و دست کشید.....دیگر فکر نکرد.در گذر زمان،انسان فراموش شد... انسان فراموش شد اما نژادش رو به فزونی گذاشت.علمش رشد کرد،به بلوغ رسید.در سیل نظریه ها و تئوری های علمی غرق شد.فرضیه ها یکی پس از دیگری خود را از انتهای سراچه های ذهن،بیرون کشیده و کتب مختلف منتشر شدند. و انسان فکر کرد...به یاد نیاورد که از کجا آمده.دلیل آمدنش چه بود؟نمیدانست کجا میرود! عده ای به دنبال یافتن حقیقت وجود خود،ره به افسانه بردند! عده ای با دسترسی اندک به کتب تاریخی،خدایان را یافتند.مجسمه هایشان پیدا شد.از زیر قرن ها خاک به بیرون کشیده شدند.تمیز شدند و مورد توجه قرار گرفتند. خدا مهربان شد. خدا خشمگین و خدا سه نقظه آری سه نقطه که ذخیره کننده ی حروف است.حروفی که کلمه شدند و کلماتی که میتوانند یک دنیا را بلرزانند باشد که ظرف خاطرات خداوند تکانی خورد و واژه ی انسان به رو آید. افسانه ها، بسیار و رهروان،بسیار و فکر روشن ،دریا و کلاه ها،بزرگ و رنگین... کار بدانجا رسید که هست شده،هستی آفرین شد.او که عقل حکم میکرد وجودش از ماورای جهان نشات گرفته شده باشد به وسیله ی اشعار عالمان روانی،در چارچوب جهانی کوچک،حبس شد.عقل دیگر حکم نمیکرد.نظر آن که دکترا داشت مهم بود. عرفان در وادی دوم ماند.عرفان مرد و در جدال با علم ،زخمی مهلک برداشت و نامردان به بدن زخمیش رحم نکردند و مثله شده، در چمدان نهادندش و خاکش کردند و طناب پوسیده وصال،به وسیله ی قیچی آهن بری ،قطع شد. و باز هم ناقوسی دیگر به صدا در آمد....اینبار طبلی در کار نبود که حرکت لشکر سربازان را نظم دهد.دیوار های صوتی میشکستند و موشک ها با فرار از دست سپر موشکی،بر بدن آسمان خراش ها مینشستند.قارچ های سمی ناگهان رشد میکردند ... دیگر خدا هم نمیتوانست کاری کند به غیز از تفکر... نوشته: یک عقاب در بخش: علمی-تخیلی
جهانهای شکمی
ما فهمیدیم جهانی كه بیكران مینامیدش، اتفاقاً شدیداً كراندار است. به این صورت كه كل جهان در شكم حیوان مردهای قرار داده شده و این حیوان مقدس ما، در جهانی دیگر مرده بود!
و ما فهمیدیم كه جهانها در شكم حیوانات مردهی هم جای گرفتهاند. پس هنگامی كه موش مردهای یافتی، بسوزانش؛ زیرا ممكن است جهانی در شكمش باشد! نوشته: سجاد مزین در بخش: متفرقه
نقطه
اول یک نقطه بود، وقتی جلوتر اومد، دیگه نبود؛ اژدها تو یک حرکت شوالیه رو خورد!
نوشته: محمد حاجزمان در بخش: فانتزی
ماجرای شاهزاده و شوالیه به روایت من
اسب سفید و سوارش به پای برج بلند رسیدند. مرد جوان از روی اسب پایین پرید و نگاهی به برج انداخت. آن قدرها هم که فکر میکرد بلند نبود. ولی باید حواسش را جمع میکرد احتمالاً اژدهایی داشت همان دوروبرها پرسه میزد. نگاهی به اطراف برج انداخت ولی از اژدها خبری نبود. به زیر پنجره بزرگ بالای برج رفت و فریاد زد: شاهزاده من، من برای نجات دادنتان آمدهام.
همانطور که انتظارش را داشت جوابی نشنید. با خودش گفت: خوب،موقع برج نوردیه! طناب و بقیهی وسایل لازمهاش را از پشت اسب برداشت و دست به کار شد. کار آسانی بود، کم کم داشت به پنجره میرسید که شاهزاده پنجره را باز کرد و با دسته جارو محکم به سرش کوبید. شانس آورد که وسایل ایمنیاش کامل بود وگرنه خدا میدانست که چه بلایی به سرش میآمد. شوالیه روی زمین پای برج ولو شد. شاهزاده سرش را پنجره بیرون آورد و فریاد زد هنوز یاد نگرفتی که بدون اجازه وارد خونه کسی نشی! اگه میخوای بیای بالا اول زنگ بزن! و بعد پنجره را محکم بست. شوالیه که از حرف هایش سر درنیاورده بود گفت: جان؟!!؟!؟ در همان اطراف پرسه میزد که اژدهای آبی کوچکی از دوردست به او نزدیک شد و کنارش فرود آمد. شوالیه شمشیرش را بیرون آورد و گفت نزدیک نشو وگرنه سر از تنت جدا میکنم. اژدها گفت: برای نجات شاهزاده اومدی؟ شوالیه گفت: آره و اژدهای کوچک زد زیر گریه. شوالیه گفت: چرا گریه میکنی؟ اینجا چه خبره؟ اژدها گفت: از موقعی که شاهزاده هلیکوپتر شخصیشو خریده دیگه سوار من نمیشه. پدرمم رو هم اخراج کرده و به جاش برای برج دزدگیر نصب کرده البته فکر کنم حالا غیر فعالش کرده باشه. شوالیه گفت: چی چی خریده؟ اژدها گفت: همش تقصیر اون جادوگر بدجنسه میدونستم که این شاهزاده لوس و ننر، جنبه چند تا سفر زمانی رو نداره. اگه میخوای ببینیش برو اون دکمهای رو که اونجا میبینی بزن و با آسانسور برو بالا. شوالیه ما هم که گیچ شده بود رفت و دکمهای رو که اژدها گفته بود فشار داد. صدای شاهزاده گفت: کیه؟ شوالیه گفت: شوالیه هستم، برای نجاتتان آمدهام. چند لحظه بعد دریچهای روی دیوار برج باز و شوالیه وارد شد. در بالای برج شاهزاده در انتظارش بود. داخل برج اصلاً آن طوری نبود که شوالیه انتظارش را داشت. همه جا پر از وسایل عجیب و غریب بود. شاهزاذه گفت: برای خواستگاری اومدی؟ شوالیه گفت: ن. . . بله. شاهزاده گفت: خوب پس بذار شرایطم رو بهت بگم اول از همه حداقل مدرک تحصیلیت باید فوق لیسانس باشه، من یک شوهر متمدن میخوام نه یک وحشی بیتمدن. برای ماه عسل هم باید منو با شاتل شخصی ببری به ماه و . . . شوالیه که چیزی از اراجیف شاهزاده حالیش نشده بود گفت: اینهایی که میگین چی هست؟ شاهزاده فریاد زد: برو بییرون! و شوالیه غمگین و سرخورده از آسانسور پایین آمد. کلاه خودش را برداشت و به کناری انداخت و به آرامی به طرف اسب سفیدش رفت. شاهزاده هم غمگین بود اصلاً دلش نمی خواست اینطوری بشود. میخواست ماجرا را جور دیگری تمام کند. پس یک لنگه از کفشهای اسپورتش را درآورد و از پنجره به طرف شوالیه پرتاب کرد، چشمکی به اژدهای آبی کوچکی که شاهد ماجرا بود زد و پنجره را بست. لنگه کفش مستقیما به سر شوالیه برخورد کرد و صدایش را درآورد. شوالیه برگشت و کفش را دید. بارقهی امیدی در وجودش جرقه زد، لنگه کفش را برداشت و سوار بر اژدهای آبی رفت که فوق لیسانسش را بگیرد. نوشته: فرشید ایمانی پور در بخش: فانتزی
من جسیکا آلبایم را میخواهم
نشسته بودیم تویِ کلاس و استاد تخته سیاه میکرد و کسی گوشش بدهکار نبود. هر کس به کارِ خودش مشغول بود که یک جیغِ مختصر از ردیفهایِ جلو آمد و توجهِ همه را به تخته جلب کرد. دیدیم که تخته تاب بر میدارد، مثلِ آبِ ساکنی که وسطش چیزی انداخته باشند. بعد صورتِ بزرگی از وسطِ تخته ظاهر شد، صورتِ کاملِ یک انسان، به رنگِ تخته، منقش به خطِ استاد. آرام، بدونِ هیچ لهجهای، گفت: «آمدهایم تا زمینتان را نابود کنیم، همهی شما نابود خواهید شد. اما» مکث کرد «اما اگر همه، پیش از مرگتان، آرزو کنید که دنیایتان نجات پیدا کند، دنیایتان نجات پیدا میکند.»
مسلماً این وظیفهی هر زمینی است که آرزویِ نجاتِ دنیایش را داشته باشد. اما هرچه به خودم فشار آوردم نشد. اگر قرار بر مردنم بود، تنها آرزویی که پیش از مرگ داشتم، این بود که جسیکا آلبا را از نزدیک [!] ببینم. صورتِ تویِ تخته به صورتِ تک تکِ افراد خیره میشد و میگذشت. وقتی به من رسید، مکث کرد. چشمهایش را تنگ کرد و بعد چشمهایش گشاد شد. و بعد همانطور که از میانِ موجهایِ تخته ظاهر شده بود، در میانِ موجهایِ تخته فرو رفت و بعد از کمی موجهایِ تخته آرام شدند. کسی نیامد که زمین را نابود کند. نجات پیدا کردیم. ولی جسیکا آلبا گم و گور شد. کسی نفهمید که چه شد. ولی من میدانم که آن صورتِ لعنتی جسیکا را دزدید و با خودش برد. انگار، در آخرِ ماجرا، من بودم که دنیا را نجات دادم. ولی لعنت به من، من نجاتِ زمین را نمیخواستم، من جسیکا آلبا را میخواستم. من زمین را نمیخواهم، من جسیکا آلبایم را میخواهم. نوشته: علیرضا فتوحی سیاه پیرانی در بخش: علمی-تخیلی
This is the way the world ends
دریاها خشکشان زده و زمینهای عمیق که زیر ِ دریاها خوابیده بودند لخت شدهاند. زمینهای عمیق زیر دریاها نرمتنهایی هستند بدونِ لاکهاشان. همهچیز از سنگ و شن است. همه چیز از صحرا است.
فقط مانده لاشهی کشتی. لاشهها لابد کشتیهایی هستند که تو روزهای دریا و خشکی غرق شدهاند و حالا تو گودیهای زمین مثل دژهای ناقصالخلقهای ایستادهاند. حفرههای روی بدنهها شکل درهای معبد است؛ حفرههای روی بدنهها شکل ِ درهای جری موشه است تو تام و جری. همه چیز شن است. اسبها زندهاند و ما و کشتیها. باقی همهش شده است شن و شن. پیتکو پیتکو. ترنس اگر موسیقی آخرالزمانی نباشد پس چه خواهد بود؟ حالا موسیقیمان همین است: پیتکو پیتکو. من روی کمر ِ گرم ِ اسب تلو تلو میخورم و پیتکو پیتکو هم بلند است. من رو کمر ِ اسب ترنس میرقصم. پیتکو پیتکو. ما توی کشتیها پناه میگیریم. ما پناهگاهمان کشتیهای غرق شده است. کشتیهای غرق شده باید قدیمی باشند چون مهندسی دریا چیز ِ به درد بخوری بوده و هیچطور کشتی مدرنی اینطور دستنخورده زیر آب نمیآمده. ما پناهگاهمان چوبی است. ما بیشتر کشتیها را تخلیه کردهایم. ما سرد و سردترمان میشود. اینطوری است که کشتیهای با دیوارههای نازک را تخلیه میکنیم. شنیدهاید کشتیای هست که حسابی از همه بزرگتر است؟ بینهایت طبقه دارد و دکلهای بلند. دوازده تا دروازه دارد و نگهبانی که یکپایش چوبی است. نگهبان با پای چوبیاش جلوی تکتک دورازهها که میرسد صدایش را بلند میکند: «بجنباید. همه داخل همه داخل. کسی بیرون نمونه. کسی بیرون نمونه! بجنبید بنجبید اول زنا و بچهها. بچهها اول. اول بچهها.» شما سردتان نیست؟ چطوری میشود گفت فضا طوری است که سرمهای است و عین عکسی است از پنجاه و سه تا آستین که همهشان تو پنجاه و سه تا مشت مچاله شدهاند و رو پنجهی دست کشیده شدهاند؟ این هم میشود فضا؟ اگر آدم نداند که کشتی نوح ِ پیامبر را بالای یک کوهی پیدا کردهاند، فکر میکند این همان است. نوح ِ پیامبر را در نظر بگیرید با یک پای چوبی و فکرش را بکنید از بس پایین رفتن آب طولانی میشود که نوح فکر میکند برود شکار نهنگ. اما بدیاش این بوده که نوح فقط دو تا از هر موجودی تو کشتی داشته. طبیعتن دو تا کرم بیشتر نداشته. یکی نر و یکی ماده. اینطوری بوده که برای قلابش فقط همین دو تا طعمه را داشته. نوح رفته و کنارهی کشتی نشسته و پاهاش را آویزان کرده و کرم نر را زده سر قلاب و توی اقیانوس انداخته. نوح اولین دزد ِ دریایی است. حیف است که کشتیاش بالای کوه پیدا شده نه اینجا تو گودی خشک ِ اقیانوس. من به تاخت میروم سمت ِ کشتیای که از همه بزرگتر است. شما آن تویید؟ توی کشتیای که از همه بزرگتر است؟ بیرون هستید؟ اگر هستید لابد دارید یخ میکنید مثل من که دارم یخ میکنم. اما به گمانم شما آن تو هستید. راست است که آیین ِ دستهجمعی دارید؟ خودکشی ِخوش ِ مقدس؟ توی حلقههای بزرگ آنقدر میخندید تا کلههاتان مویرگ پاره بکند و بترکد و بمیرید؟ آنقدر تهماندهی آذوقه را میبلعید که بترکید؟ شما آن تو هستید؟ و تو خوانندهی عزیز آنقدر میخندی تا کلهت منفجر بشود. توی حلقههای دستهجمعی، خنده واگیر دار است. کلههایی را میبینی که مثل شاتوت میترکند و کلههایی که مثل بادکنک میترکند و کلههایی که مثل قارچ ِ انفجار اتمی میترکند و کلههایی که مثل نورهای آتشبازی میترکند. هر کلهای یکطوری میترکد. تو خوانندهی عزیز کنار ِ آتشهای بزرگ ِ توی پناهگاهای. صفحههایی از فلز را بستهای به هم و تنت کردهای. بقیه همه اینطوری چیز پوشیدهاند. بابت این است که گرما را بیشتر جذب بکنند و گرمتر هم بشوند. تو کنار ِ آتشها آنقدر میخوری و میبلعی تا منفجر بشوی و تنهایی را میبینی که دهان باز میکنند و شکاف بر میدارند و از هم میپاشند. تو تنهایی را میبینی که انگار از تو نقاشیهای بیکن پریدهاند بیرون. عصر یخ. عصر یخ میآید. عصر یخ دارد روی زمین پخش میشود. عصر یخ آستینهاش را تو مشتهاش مچاله کرده و دستهاش را سمت ِ ما دراز میکند. تو دستهاش را میبینی که رو کشتیها بالا و پایین میرود. دستهاش پرچمهای صلح است. تو میبینی؟ مگر نه خوانندهی عزیز؟ من از آنهاش نیستم که بخواهم بیخودی کسی را بترسانم. من غلو نمیکنم. تو خودت دستهاش را میبینی؟ عصر یخ! عصر یخ! بگذار فکر بکنم تو یک خانم ِ حسابی هستی. آخرین زنی که باهاش حرف میزنم خوانندهی عزیز! پس خانم خواننده! آن تو چطوری است؟ من به زودی خواهم رسید. پیتکو پیتکو! آن تو چطوری است. و تو حالا بگو: «همه حسابی چروک خوردهاند. انگار همه آن مردم ِ دریا باشند که حالا خشکی ترتیب ِ بیولوژی ِ خیسشان را داده است. سرطان همه را روشن کرده است. از همهی سوراخهای همهی بدنها نور بیرون میزند. این تو نیرگاه ِ برق است. این تو کارخانهی لامپسازی است. اینتو کارخانهای است که میسوزد.» بگو خانم ِ خواننده! بگو! من این بیرون هنوز زندهام. من این بیرون، پاپیونام که لابد میگویم های حرومزادهها من هنوز زندهام. پیتکو پیتکو به سوی کشتی ِ اعظم. عصر یخ دارد میآید. آهنهایی بهم وصل است که مال ِ ماشینماند. ماشینم را اوراق کردهام و پوشیدهامش. اما روی اسب خبری از آتش نیست. یکنفر حالا که دارم یخ میکنم مثل ِ قوطی کنسرو بلندم کند و توی آتش بیندازدم. من با آهنهایم میافتم آن تو و تنم میشود خوراک لوبیا که هی گرم میشود و گرم میشود. یک نفر فکر بکند من ابراهیم ِ نبی هستم و تو آتش بندازدم. تصورش را بکن که یک موبایل حسابی داشتم و همین حالا بیپ بیپاش را در میآوردم و به خوانندهی عزیزم زنگ میزدم. بعد تو آن تو کنار آتش یا وقت ِ خنده، صدای موبایلت میرفت هوا. من به تو میگفتم که با چشمهای خودم آقای الیوت را دیدم که داشت آن شعر ِ معروفش را میخواند: This is the way the world ends This is the way the world ends This is the way the world ends Not with a bang but a whimper. حسابش را بکن این وسط صدا قطع میشد و من کارت ِ شارژم ته میکشید. بیپ بیپ. پیتکو پیتکو. «اول زنها و بچهها. بچهها اول! اول بچهها» نوشته: آرمان سلاح ورزی در بخش: فانتزی
اطلاعیه
دوره جدید مسابقه داستانک نویسی به همین زودی... نوشته: آکادمی فانتزی در بخش: متفرقه
جوجه اردک زشت
آنها قبلاً درک نمیکردند. آنها درک نمیکردند که چرا هیچ کس با آنها مهربان نیست، چرا همه آنها را از خود دور میکنند، چرا باید تمام عمرشان را در بدبختی بگذرانند فقط برای این که متفاوتند، آنها نمیدانستند که چرا والدینشان آنها را در بدو تولد در خیابانها رها میکنند، چرا رنگ پوست و حالت بدنشان با بقیه متفاوت است، چرا همه به آنها میگویند ناقص، و خیلی چراهای دیگر . ولی حالا همه چیز را میفهمند، حالا که بین اجساد انسانها ایستادهاند و میگویند : «ای انسانها،حالا بگویید، چه کسی کاملتر است؟» آنها دیگر هیچ وقت خود را انسان ننامیدند.
نوشته: Knox در بخش: علمی-تخیلی
این یک فقره سرقت ادبی میباشد
کلِ آسمان را ابرهایِ خاکستری و زرد پوشاندهاند و یک طوریست که انگار قرار است عذاب نازل شود. زمین یک دشتِ خاکی و سنگلاخ است و زیرِ سایهی ابرها به خاکستری میزند. دو جبهه روبهرویِ هم تویِ سنگرهایشان نشستهاند حملههایشان را به سمتِ هم میفرستند:
یک جبهه تشکیل شده از تایپیستهایی که پشتِ ماشینتحریرهایشان نشستهاند و انواع و اقسامِ حملات را از تویِ ماشینتحریرهایشان بیرون میریزند. از تولید به مصرف. یک مشت فرمانده با بلندگوهایشان سرِ تایپیستها فریاد میزنند که: «چاهارتا موشک برایِ موقعیتِ سه! چاهارتا موشک برایِ موقعیتِ سه! ۱۰ تا نفربر برایِ موقعیتِ چاهار و سه دهم! برایِ موقعیتِ چاهار و سه دهم!» تایپیستها هم پشتِ دستگاههایِ از تولید به مصرفشان تند تند تایپ میکنند و هی نفربر و هی موشک و هی هزار تا چیزِ دیگر بیرون میریزند. از تولید به مصرف! آن طرف یک مشت پیرمرد ریش بلند نشستهاند و هی حبابِ فکر میفرستند بالا و میفرستند طرفِ جبههی دشمن. یک مشت پیرمرد که از بقیه پیرتر و ریشبلندتر هستند هم یک سری نوارِ فکری برایِ پیرمردها میفرستند که چه جور فکری بکنند: «بمبِ خوشهای برای آ-سیوسه! ضدِ هوایی برایِ بی-نود! گرد و غبار برایِ بیسی-چهار!» پیرمردها فکر میکنند و فکر میکنند و بعد یک سریِ حبابِ کوچک از کلههایشان بیرون میآیند که همهشان آبستنِ کلی بمبِ خوشهای هستند و راه میافتند که برود به طرفِ جبههی دشمن. تویِ حبابِ فکرِ بالایِ یک سری از پیرمردها یک سری ضدهوایی هست که به طرفِ موشکهایِ دشمن شلیک میکنند. کلی پیرمرد دیگر هم به کلی چیزِ دیگر فکر میکنند، از گرد و غبار تا بویِ ناپالم. فکر میکنند و فکر میکنند. *** تویِ جبههی هفت و نود و پنج صدم یا سیسی-دوازده، یک تایپیست -که یک دخترِ جوان است- و یک پیرمرد سخت مشغولِ کارند. از دستگاهِ دختر هی قطعههایِ مختلف بیرون میآید و میچسبد به یک دستگاهِ گنده. دستگاهِ گنده دو تا تختِ بزرگ دارد و کلی لوله و سوزن و مخزن. آنطرف پیرِ مرد دارد یک فکرِ گنده میکند: یک حبابِ گنده بالایِ سرِ پیرمرد است، آسمانِ آبی و دشتِ وسیع و سبز. تویِ افق یک جنگل است و وسطِ دشت تک و توک درخت است و گله به گله بوتههایِ گل. پیرِ مرد دارد به یک کلبهی بزرگ فکر میکند و با وسواس رویِ سقفش سفال میکارد. دختر کارش با دستگاه تمام شده و حالا دارد تند تند یک ساختمان از دستگاهش میکشد بیرون. ساختمان یک پناهگاهِ بزرگِ پیشساخته است برایِ موقعیتهایِ اضطراری و جنگهایِ اتمی و میکروبی و شیمیایی. (این را رویِ یک برچسب رویِ دیوارهی بیرونیِ پناهگاه نوشته.) ساختمان که کامل درست شد، دختر دستگاهِ عجیب و غریبِ تختدارش را میچپاند تویِ ساختمان. آنطرف هم پیرمرد از فکر کلبه بیرون آمده و به دختر و پسری فکر میکند که زیرِ سایهی یک درخت نشستهاند. دختر خوابیده و سرش را گذاشته رویِ پایِ پسر و پسر هم دارد به جنگلِ تویِ افق نگاه میکند. دخترِ تایپیست پیرمرد را صدا میکند و پیرمرد از تویِ فکر بیرون میآید. وقتی میبیند که ساختمان تمام شده فکرش را جمع و جور میکند و آن را هم میچپاند تویِ ساختمان. بعد تایپیست و پیرمرد میروند تویِ ساختمان. اول پیرمرد میخوابد رویِ تخت و دختر کلی سوزن و لوله فرو میکند به سر و سینه و دست و پا و شکمِ پیرمرد. بعد خودش میخوابد کلی لوله را به خودش فرو میکند. بعد یک لوله را فرو میکند تویِ کلهی خودش و آن سرش را وصل میکند به کلهی پیرمرد. بعد یک دکمه را میزند و دستگاه روشن میشود.دستگاه فکرِ دختر را پمپ میکند تویِ کلهی پیرمرد: دختری که تویِ حبابِ فکرِ پیرمرد خواب بود بیدار میشود و به پسری که بالایِ سرش است میخندد. پسر هم از افق چشم میگیرد و میخندد. دختر بلند میشود و به اطراف نگاه میکند: «خیلی قشنگه! فقط کاش اونطرف جنگلا رویِ کوه بودن! کاش این طرف یه دریاچه بود!» جنگلهایِ تویِ افق شروع میکنند و یک دریاچه روبهرویِ کلبه ظاهر میشود. دختر جیغ میکشد: «آره! آره! پرنده هم میخوایم! پرنده تو درختا! تو آسمون!» پسر میخندد: «آره! آره! جونور هم میخوایم! گوزن و آهو و خرگوش و خرس!» یک لحظه مکث میکند «ولی خرسا تویِ کوها باشن!» یک مشت پرنده بالایِ سرشان تویِ درخت ظاهر میشوند و شروع میکنند به خواندن. یک خرگوش چند قدم آنطرفتر میپرد و آنطرفِ دریاچه یک گوزن دارد آب میخورد. لابد خرسها هم آن دورها ظاهر شدهاند. دختر فریاد میزند: «هورا!» و شروع میکند دویدن به طرفِ دریاچه و همانطور لباسهایش را در میآورد و پرت میکند هوا! پسر هم دوان دوان دنبالش. نوشته: علیرضا فتوحی سیاهپیرانی در بخش: متفرقه
سریِ "روشهای خودکشیِ عتف" / "آلبالو و جاذبه"
مرد بالای ساختمونی رفت که تمام ِ مردم شهر ازش به عنوانِ افتخار شهر یاد میکردن. بعضی حتی اون رو با برج تلویزیون تورنتو مقایسه میکردن. مرد به بالای همون ساختمون رفت. پایین رو دید زد و اول فکر کرد یه سری مورچه دارن اونجا وول میخورن. بعد یادش اومد فاصله زیاده و اینا هم آدمن. یه لحظه با خودش گفت: «اگه مورچه بودم و میپریدم چی میشد؟ احتمالا یا خیلی آروم میخوردم زمین یا اصلن به زمین نمیرسیدم.احتمالا تو جریانهای کمفشاری شایدم پرفشاری چیزی گیر میافتادم. لعنتی کدومش بود؟»
مهم نبود. میخواست خودکشی کنه. به جاذبه گفت: «وقتشه، حاضری؟» گفت: «فقط بپر رفیق، بقیهاش با من» مرد پاهاش رو روی لبهی جلویی گذاشت و خواست بپره. «با شمارهی۳ ... ۱ ۲ ۳!» مرد به جلو خم شد و خودش رو رها کرد. بعد به سرعت به سمتِ بالا افتاد. اِنقدر بالا رفت که دیگه نفس کشیدنش و مشکل، شده بودن مثلِ دو تا رفیق قدیمی که تازه همدیگه رو دیده بودن. هواپیمایی به رنگِ قرمز آلبالویی دید که خلبانش هم داشت آلبالو میخورد. حتما رو خلبان-اتوماتیک گذاشته بود هواپیما رو! اینجوری که یه استخون رو آویزون کرده بود از یه چوبِ ماهیگیری و بعدش یه جوری چوبه رو جا کرده بود که استخون دقیقا بیفته جلو هواپیما. اونم تا ابد بره دنبالِ استخونه! خورشید رو دید که انگار انقدر آلبالو خورده بود صورتش شده بود آلبالویی. شایدم با صورت رفته بوده تو ظرفِ آلبالو. ابرها هم شده بودن شبیهِ پردهی آلبالویی رنگی که الان حتما زنش رفته بود سراغشون... همونایی که خیلی دوسشون داشت ولی زنش همیشه میگفت: «یه روز دخلِ همهشونو با خودت میارم» مرد همینجوری بالا رفت تا کوبیده شد به سقفِ آسمون.عینِ آلبالوهایی شد که مادرش یه روزایی لهشون میکرد و هستهاشون رو جدا میکرد تا مربای آلبالو درست کنه. فقط یه گیری اینجا بود. مرد هسته نداشت. فقط رو سقفِ آسمون پخش شد! نوشته: علیرضا اختری در بخش: فانتزی
(بدون عنوان)
- تجريش؟ - نه !! - چرا؟ روش كه اين طور نوشته! - آره، و پشتش هم نوشته ورود سگها و رباتها ممنوع... نوشته: محمد حاج زمان در بخش: علمی-تخیلی
بدون عنوان
«سلاحهایتان یارای مقاومت در برابر سلاحهای ما را ندارند! مریخیها! تسلیم شوید! »
«مریخ؟ اینجا زمین است!» «زمین؟ همان زمینی که بمب اتمی دارد؟» «بله.» مکثی طولانی... «دوستان!» نوشته: محمد رضا قربانی در بخش: علمی-تخیلی
یک جفت روح
ما دو تا، یک جفت روح بودیم تویِ این دنیایِ درندشت، مثلِ دوتا ماهی تویِ یک تنگ، همیشه دنبالِ هم.
دفعهی اول برادر بودیم. کشاورز بودیم، هر دو. با بیل مرا کشت، همانجا وسطِ مزرعه. فرصت نکردم بپرسم چرا. دفعهی دوم خواهرم بود، شاهزاده بودیم. قرار بود شاه شوم و بشود ملکهم. سرم را کرد زیرِ آب. با سم. دفعهی بعد او شاهزاده بود و من سنگتراش. همه چیز خوب بود، تا وقتی تیشه را فرو کردم در جگرم و خلاص. یک دفعه او را تویِ خیابان دیدم، آمدم بروم پیشش که رفتم زیرِ درشکه. یک دفعه به خاطرش دوئل کردم. گلوله خورد به گردنم. آن وسطها، چند دفعهای از مرض مردم و از مرض مرد. چند دفعهی دیگر مرا کشت، چند دفعهی دیگر کسانِ دیگری مرا کشتند. هیچوقت کارم به پیری نرسید. حالا بیست و پنج سالم شده. جایِ همهی بیلها و تیغها و گلولهها و چرخها و سمها درد میکند. تیر میکشد، میسوزد، درد میکند. رویِ روحم، رویِ تنم، رویِ روحم. او هم پیدایش نیست. خستهشدهام، احساس میکنم پیر شدهام. خالیم، خالی. دنبالش میگردم که بروم پیشش و بگویم بیا و خلاصم کن. پایِ کامپیوتر، تویِ اورکات. این سایتها به چه درد میخورند اگر نمیشود تویشان دنبالِ آن جفتِ دیگرت بگردی؟ از خواب که بیدار میشوم، احساس میکنم یک چاقو تویِ کتفم است. نوشته: علیرضا فتوحی سیاهپیرانی در بخش: فانتزی
دور جدید مسابقهی داستانکنویسی
بعد از وقفهای چند، دور جدید مسابقهی داستانک نویسی اعلام میشود. قوانین این دوره عبارتند از:
1- هر نویسنده میتواند تا سه داستانک خود را در مسابقه شرکت دهد. 2- داستانکها باید همگی در یک پست و کاملا متمایز از یکدیگر باشند. 3- مهلت شرکت در این دوره از مسابقه، تا دوشنبه سیزدهم آبان میباشد. 4- داور این دوره از مسابقه کاربر "عر" است. برای اطلاعات بیشتر و شرکت در مسابقه، به لینک زیر مراجعه کنید: http://www.fantasy.ir/fantasy/plugins/forum/forum_viewtopic.php?18458.180 نوشته: در بخش:
دانستگی
«آه... میدونی... مدتها است كه چیزی نیست كه ما ندونیم. همه چی رو كشف كردیم؛ از ریزترین ذرات تشكیل دهندهی عالم تا بزرگترین ساختارهای فضایی، دنیاهای موازی، تمام موجودات هوشمند،... همه چی. همه چی رو اختراع كردیم. هیچ چیز جدیدی نمونده... حالا میگی چی كار كنیم؟»
«خودت میدونی كه نمیدونیم.» «آه...» نوشته: امیر سپهرام در بخش: علمی-تخیلی
|
تالار مشاهیر علمیتخیلی و فانتزی
| |||||||
